یادمه سال سوم که بودیم یکی از بلایای الهی که بر قوم بی نوای علامه نازل شده بود درس بی در و پیکر جبر و احتمال بود
!کار تدریس این واحد درسی که یک درس حفظ کردنی،فهمیدنی،حل کردنی،خوندنی،علمی،فلسفی،آماری بود
بر عهده ی استاد بزرگواری بود که در وصف حال ایشان باید گفت:که تدریس آقای استاد همانا و فرو نرفتن میخ آهنین در کله های علامه ای همانا
(!!!)و در بیانی انیشتین های جوانی چون بنده را که در نوع خود پدیده ای بودیم
بر سر کلاس ایشان می توان مصداق کامل ضرب المثل یک گوش در و یک گوش دروازه دانست
!بگذریم از اینها و بشنویم از امتحانات که اینجاست آغاز انقلاب کبیر آقا جواد:آقا جواد روش جالب توجهی در امر پاس کردن درس جبر و احتمال بدون مطالعات سخت بنا نمودند
،توجه داشته باشید که ایشان به هیچ وجه دست به دامان پرسشهای دوستانه و بی غرض از بغل دستی سر جلسه امتحان نزدند
.روز قبل از امتحان اگر به خوابگاه آقا جواد سر می زدید حتما با یک صحنه ی تعجب برانگیز مواجه میشدید
،در حین اینکه تمامی برادران به کابوس های هفت شب گذشته در مورد امتحان گذشته می اندیشیدند آق جواد در حال تمرینات دقیق ولو شدن روی زمین بودند
!!!!درواقع ایشان قصد بر اجرای یک شیوه ی نو از بازیگری آن هم روی صندلی امتحان داشتند
(همون حقه ی مریضی خودمون) من که در طول هفته ی گذشته تنها چیزی که می توانستم روی در و دیوار ببینم یک راس عینک ته استکانی استاد بود که یک جفت چشم های ورقلمبیده پشت آن به نمایش گذاشته شده بود
،فکر نمی کردم عمراً بتونه از پسش بربیاد،یا به قول معروف بتونه مدیر و معاون رو دور بزنه،اطمینان داشتم که میفهمن و حسابش رو میرسن
.فردای ماجرا بیشتر از امتحان تو فکر سوژه شدن جواد بودم که چقدر ما رو می خندوند
و البته تأمین فرصتی برای مشاوره ی سر امتحان در بلبشوی ایجاد شده
،تو همین خیال بودم که یهو صدایی اومد،جواد بود که روی زمین بال بال میزد و می لولید
،اونقدر محو بازی اون شدم که نه مشورتی کردم و نه.... بله اقا جواد رو بردن دفتر ازش پذیرایی کردن و آخرشم تو کارنامه خوش به حالش شد
!
توجه:لازم به ذکر است که دبیر مربوطه به هیچ وجه یک هیولا نبوده
و بنده اندکی(بسیار اندک)به ملموس سازی برخی ویژگی های ایشان پرداخته ام!!!!
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم،بابا بچز علامه کجایید؟پس خاطراتتون چی شد؟!!

یادمه در اولین سال حضور افتخارآمیز بنده در دبیرستان وزین علامه طبابایی
در خوابگاه شش نفره(پایین بغل در)گذران عمر می کردیم!
این حکایت شرح احوال یکی از اهالی گلستان زیبای ماست،منظورم آقا عبدالله از اهالی روستای باصفای کلجار است.
از آنجایی که در هنگام فراغت از تکالیف تمام نشدنی
سرگرمی قابل توجهی نداشتیم،یکی از سرگرمی های معمول و البته بسیار لذیذ بنده ی حقیر و وحید این بود که عبدالله رو بذاریم سر کار.
البته آقا وحید که دارای یک فرهنگ غنی و بی نقص اروپایی بودند از اسم کهنه و بی کلاس "عبدالله" خوشش نمی اومد،بنابر این دست به کار شده و یک لقب با مثمی(درست نوشتم دیگه؟!) و البته اوریجینال به عبدالله داده و ایشان را "آویزان"نام گذاری کردند
.
از آنجایی که به هیج وجه در شأن یک علامه ای(آن هم زیر سایه ی مدیریت محترم آقای نقی پور)نبود که تنها فعالیتی در حد کلام داشته باشد بنابر این و با توجه به افکار پلید این جانب و کنت وحید گاهی وارد گستره ی عمل شده و پیراهن کشی جناب آویزان را در حرکتی هوشمندانه و البته بسیار سریع السیر به سقف تخت ایشان آویزان می کردیم
و فورا با مراجعت به تخت خود در حالی که وانمود به مطالعه ی دروس خود می کردیم
در انتظار نظاره ی چهره ی ایشان می نشستیم تا بسی به قهقه و تفریحات مفرحتر بپردازیم
.
از دیگر مواردی که می تونم از آن به یک طرح و ایده ی جالب و دوست داشتنی نام ببرم ماجرای دوغه:یک روز وحید که نمی دونم خواب کجا رو دیده بود رفت و در جلوی دیدگان پر تحیر آقای باقر زاده یه دوغ خریداری کرد
و لطف فرموده قوطی خالیش رو آورد توی خوابگاه و بعد از چند دقیقه عبدالله اومد توی خوابگاه و با یه پرش خرگوشی پرید رو تختش،در همین لحظه وحید گفت:ببین عبدالله ما دوغ خوردیم یه کمی هم واسه تو نگه داشتیم ریختم توی لیوانت
. عبدالله هم که خیلی این عمل از وحید براش غیر منتظره بود
با خوشحالی و ناگهانی لیوانش رو سر کشید.غافل از اینکه کارخانه ی سازنده ی دوغ خود وحید بود و مواد تشکیل دهنده ی اون هم آب و کمی پودر رخت شویی بود!!!!
با عذر خواهی فراوان از آقا و حید و آقا عبدالله.
اون موقع ها که کلی سرمو ژل مالی می کردم
حسابی توی خریدن مارکای مختلف ژل مهارت داشتم،یادمه یه بار یکی از اون با کلاسا شو خریدم،با مارک خارجی بعد از خالی شدن قوطیش،توش از این شامپو تخم مرغی های داروگر می ریختم و بر و بچ رو میذاشتم تو کف که بله من همش از مارکای خارجی و گرون قیمت شامپو استفاده می کنم.بابا من که مثل شماها هر شامپویی رو نمی زنم به سرم!!!
اون روز که همه قصد رفتن به خونه رو داشتیم،ادریس اومد تو خوابگاه ما،منم که شامپوهه رو گذاشته بودم روکمدم درست جلوی دیدش بود،ناغافل دست برد به شامپوهه و گفت:به به، دمش گرم!این ژل کیه؟!
فرزین شفیعی که هم خوابگاهیم بود گفت :بابا واسه منه! اگه لازم داری استفاده کن!!
تا من اومدم به خودم بیام دیدم ادریس با خوشحالی تمام از اینکه ژل مجانی به سرش میزنه،کلی شامپو به سرش میزنه،وای که چقدر خنده دار بود"ادریس با یه کله ی پر از کف"
طولی نکشید که ادریس با تعجب تموم داشت به ما نگاه میکرد که کرکر میخندیدیم!!
دارین به چی می خندین؟!؟/؟!!!.....
قربون همه ی بچز گل،تموم بچز علامه ای میتونن برام خاطره ایمیل کنن،یا حداقل یه یاداوری کنن تا به اسم خودشون بذارم تو وبلاگ
تبلیغات 